تبليغاتX
احساس صورتی
احساس صورتی

سلام بچه ها!خوبین؟الان که دارم این پست رو میذارم شمال هستم!تو ویلای زیبا کنار!میدونین اینجا همه چی خوبه بجز یه چیز.اونم اینه که فاطمه نیستش.شاید باورتون نشه ولی از لحظه ای که تو ماشین نشستم تا الان همش تو فکرش بودم.راستش مسافرت بدون اون اصلا بهم حال نداده.کاش اینجا بودی فاطمه.جات خیلی خالیه.دوست دارم.زود برمیگردم.فعال.بوووووووووووس
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:11 توسط علی| |

سلام.علی هم دو روزه که رفته مسافرت نمیاد تا یکی دو هفته دیگه!دلم براش تنگ شده.فعلا تا نیستش من مطلب میزارم.این از طرف من برای طرفداری از دخترا!


چرا فکر می کنی چون دختری

باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟!
عزیز من!
یاد بگیر که تو دختری!
...یاد بگیر تو کلاس بذاری! تو ناز کنی !
... اون خیلی بیجا می کنه تورو ناراحت کنه!
خیلی بیخود می کنه اشکتو دراره!
اصلا برا چی به یه موجود مذکر اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟!
این اسمش عشق نیست به خدا!
خودتو گول نزن!
کسی که عاشق توا،
هرگز نمی تونه غمتو ببینه!
چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!!

دختر باش!
دخترونه ناز کن!
دخترونه فکر کن!
دخترونه احساس کن!
دخترونه استدلال کن!
دخترونه زندگی کن!
اما بدون غم رو به اشتباه توی فرهنگ دخترونه ی تو جا دادن!

عاشق شو، که زندگی کنی!
یک عمر، زندگی کنی!
اما حواست باشه،
با حسای الکی که این روزا به عشق تعبیر می شه،
به زندگیت کوچکترین خدشه ای وارد نکنی....

دختر باش، و افتخار کن که دختری!:) :* تقدیم به همه دخترا

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 13:44 توسط فاطمه| |

               

زندگی کوتاه است

پس بیایید بگوییم به هم

دوستت می دارم

کار دشواری نیست

و بیایید بخندیم به غم ها با هم

حیف از آن اوقاتی که غم و غصه شود همدم ما

من و تو می دانیم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند

آنچه می ماند و زیباست وفای من و توست

زندگی یعنی عشق

عشق را تازه کنیم

عشق را با همه قلب خود اندازه کنیم

زندگی کوتاه است...

                                     


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 16:27 توسط فاطمه| |

به شاد بودنت خوشم

و حتی به زخم زبون هایت!!!

که عشق هیچ چیز جزء این نبوده...باور کن!

هر چند میدانم باورت نمیشود.


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:15 توسط فاطمه| |

زندگی رویا نیست...

از لبانم بشنو :
زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،از لبانم بشنو :
زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:50 توسط فاطمه| |

سلام به همگی،من علی هستم،امروز اولین مطلبمون رو براتون میزاریم،امیدوارم خوشتون بیاد،راستی  نظر یادتون نره ها،با تشکر از فاطمه

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم
خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:37 توسط علی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 قالب میهن بلاگ قالب وبلاگ کد ماوس